مجله سلامت لانگرلایف مرجعی برای آگاهی درباره سلامت روان، سلامت جسم و زندگی سالم
لانگرلایف
مقالات
دسته بندی ها
برچسب ها
وبلاگ لانگرلایف
دسته بندی ها
بازگشت به سایت
مهاجرت و سلامت روان سلامت روان و روانشناسی سلامت جسم و سبک زندگی
سوگ مهاجرت؛ وقتی برای چیزی دلتنگیم که دیگر مثل قبل وجود ندارد

سوگ مهاجرت؛ وقتی برای چیزی دلتنگیم که دیگر مثل قبل وجود ندارد

مهاجرت فقط ترک یک کشور نیست؛ گاهی باید برای آدم‌ها، نقش‌ها، زبان، خانه و حتی بخشی از خودمان سوگواری کنیم.
مجموع بازدید : 2 زمان مطالعه : 9 دقیقه و 45 ثانیه

 

سرفصل های این مقاله

 

سوگ مهاجرت؛ وقتی برای چیزی دلتنگیم که دیگر مثل قبل وجود ندارد

زیرعنوان:

مهاجرت فقط ترک یک کشور نیست؛ گاهی باید برای آدم‌ها، نقش‌ها، زبان، خانه و حتی بخشی از خودمان سوگواری کنیم.

 


سوگ مهاجرت؛ وقتی برای چیزی دلتنگیم که دیگر مثل قبل وجود ندارد

مهاجرت فقط ترک یک کشور نیست؛ گاهی باید برای آدم‌ها، نقش‌ها، زبان، خانه و حتی بخشی از خودمان سوگواری کنیم.

وقتی درباره مهاجرت حرف می‌زنیم، معمولاً از شروع یک زندگی تازه صحبت می‌کنیم.

از فرصت‌ها.

از آینده.

از کشف یک کشور جدید.

اما مهاجرت یک سوی دیگر هم دارد که کمتر درباره آن حرف می‌زنیم:

فقدان.

گاهی چیزی را ترک می‌کنیم که دوستش نداشتیم.

گاهی حتی برای مهاجرت سال‌ها تلاش کرده‌ایم.

اما ممکن است بعد از رسیدن به مقصد، دلمان برای چیزهایی تنگ شود که انتظارش را نداشتیم.

برای یک خیابان.

برای بوی غذای خانه.

برای زبان مادری.

برای دوستان قدیمی.

برای خانواده.

برای یک شغل.

برای جایگاهی که در جامعه داشتیم.

و گاهی برای چیزی بسیار پیچیده‌تر:

برای کسی که پیش از مهاجرت بودیم.

به این تجربه می‌توان «سوگ مهاجرت» گفت؛ تجربه‌ای که در پژوهش‌های جدید نیز به عنوان یکی از ابعاد مهم سلامت روان مهاجران مورد توجه قرار گرفته است. یک مرور نظام‌مند در سال ۲۰۲۴ نشان داد که مهاجرت می‌تواند با فقدان‌های بین‌فردی، مادی و انتزاعی همراه باشد و مطالعات بررسی‌شده ارتباط معناداری میان سوگ مهاجرت و پریشانی روان‌شناختی پیدا کرده‌اند؛ البته پژوهشگران تأکید کرده‌اند که شواهد موجود هنوز محدود است و به مطالعات بیشتری نیاز دارد.


سوگ مهاجرت دقیقاً برای چیست؟

وقتی کلمه «سوگ» را می‌شنویم، معمولاً به مرگ یک فرد فکر می‌کنیم.

اما فقدان همیشه به معنای مرگ نیست.

مهاجرت می‌تواند مجموعه‌ای از فقدان‌های کوچک و بزرگ ایجاد کند.

ممکن است کسی را از دست نداده باشیم، اما دیگر او را هر روز نمی‌بینیم.

خانه‌مان هنوز وجود دارد، اما دیگر خانه ما نیست.

زبانمان هنوز در ذهنمان زنده است، اما دیگر زبان اصلی محیط اطرافمان نیست.

شغل قبلی‌مان وجود دارد، اما ممکن است دیگر جایگاه قبلی را در آن نداشته باشیم.

دوستانمان هنوز دوستمان دارند، اما زندگی مشترک روزمره‌مان از بین رفته است.

حتی ممکن است آینده‌ای را از دست داده باشیم که قبلاً برای خودمان تصور کرده بودیم.

پژوهشگران «سوگ مهاجرت» را در ارتباط با همین مجموعه فقدان‌ها بررسی کرده‌اند؛ از دست دادن افراد و مکان‌های آشنا گرفته تا موقعیت اجتماعی، نقش‌ها، زبان، هویت، آینده مورد انتظار و محیط آشنا.

بنابراین شاید سؤال بهتر این نباشد که:

«برای چه کسی دلم تنگ شده؟»

بلکه:

«چه چیزهایی در زندگی من تغییر کرده‌اند که هنوز فرصت نکرده‌ام برایشان سوگواری کنم؟»


وقتی چیزی را از دست داده‌ایم، اما واقعاً از دست نداده‌ایم

اینجا به مفهومی می‌رسیم که برای فهم تجربه مهاجرت بسیار جالب است:

سوگ مبهم یا Ambiguous Loss

روان‌شناس و پژوهشگر خانواده، Pauline Boss، مفهوم «فقدان مبهم» را برای توصیف موقعیت‌هایی مطرح کرد که در آن فقدان وجود دارد، اما مرز میان «داشتن» و «نداشتن» کاملاً روشن نیست.

برای مثال، فردی ممکن است از نظر جسمی در زندگی ما حضور داشته باشد اما از نظر روانی دیگر مانند گذشته در دسترس نباشد.

در برخی شکل‌های دیگر، فرد از نظر جسمی غایب است اما همچنان از نظر روانی حضور پررنگی دارد.

Boss بعدها نشان داد که تجربه مهاجرت و جابه‌جایی نیز می‌تواند با شکل‌هایی از فقدان مبهم همراه باشد.

این مفهوم برای مهاجر بسیار قابل لمس است.

مادر و پدرمان هنوز زنده‌اند.

دوستمان هنوز دوستمان دارد.

خانه قبلی‌مان هنوز وجود دارد.

خیابانی که در آن بزرگ شده‌ایم هنوز هست.

اما رابطه ما با همه این‌ها تغییر کرده است.

پس نه می‌توانیم بگوییم «همه چیز را از دست داده‌ایم»، و نه می‌توانیم وانمود کنیم که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

همین وضعیت بینابینی می‌تواند سوگ را پیچیده کند.


چرا گاهی نمی‌دانیم دقیقاً برای چه چیزی غمگینیم؟

یکی از ویژگی‌های سوگ مهاجرت این است که فقدان‌ها معمولاً یک‌باره اتفاق نمی‌افتند.

آن‌ها پراکنده‌اند.

امروز دلتنگ مادرت می‌شوی.

فردا از اینکه نمی‌توانی با دوست قدیمی‌ات قهوه بخوری ناراحت می‌شوی.

یک روز دیگر متوجه می‌شوی دلت برای زبان مادری‌ات تنگ شده.

و یک شب، وقتی در خیابانی آشنا برای خودت قدم می‌زنی، ناگهان احساس می‌کنی:

«من اینجا چه کسی هستم؟»

هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها به تنهایی لزوماً یک فقدان بزرگ به نظر نمی‌رسند.

اما در کنار هم می‌توانند احساس سنگینی ایجاد کنند.

به همین دلیل، ممکن است فرد مهاجر فقط بگوید:

«دلم گرفته.»

بدون اینکه دقیقاً بداند برای چه.


سلمان اختر و سوگِ مهاجرت

در نگاه روان‌کاوانه سلمان اختر، مهاجرت یک تغییر ساده جغرافیایی نیست.

او مهاجرت را فرایندی پیچیده می‌داند که می‌تواند بر هویت فرد، روابط بین‌فردی، احساس تعلق، زبان و تجربه زمانی او اثر بگذارد.

اختر در مقاله معروف خود «A Third Individuation: Immigration, Identity, and the Psychoanalytic Process» توضیح می‌دهد که مهاجرت با ترکیبی از «شوک فرهنگی» و سوگ برای فقدان‌های ناشی از مهاجرت همراه است و به‌تدریج می‌تواند به تغییرات ساختاری روانی و شکل‌گیری هویتی ترکیبی منجر شود.

این نگاه یک نکته مهم دارد:

قرار نیست مهاجر فقط گذشته‌اش را پشت سر بگذارد و یک «خودِ جدید» بسازد.

رابطه پیچیده‌تر است.

بخشی از گذشته باقی می‌ماند.

بخشی تغییر می‌کند.

بخشی درون فرد ادامه پیدا می‌کند.

و به تدریج ممکن است چیزی تازه شکل بگیرد که نه کاملاً گذشته است و نه کاملاً حال.

اختر این فرایند را در ارتباط با تغییرات هویت و شکل‌گیری نوعی هویت ترکیبی بررسی می‌کند.


شاید دلتنگ کشورمان نباشیم؛ دلتنگ «خودمان» باشیم

گاهی جمله‌ای که می‌گوییم این است:

«دلم برای ایران تنگ شده.»

اما اگر کمی بیشتر مکث کنیم، شاید متوجه شویم که دلتنگی فقط برای یک کشور نیست.

شاید دلمان برای خودمان در آن کشور تنگ شده است.

برای آدمی که:

با دوستانش راحت‌تر شوخی می‌کرد.

زبان را بدون فکر کردن استفاده می‌کرد.

در خانواده جایگاه مشخصی داشت.

شغل و اعتبار مشخصی داشت.

می‌دانست در جمع چگونه رفتار کند.

می‌دانست چه کسی است.

در مهاجرت، بعضی از این نشانه‌های آشنا از بین می‌روند.

و فرد مجبور می‌شود دوباره از خودش بپرسد:

«من در این زندگی جدید چه کسی هستم؟»

به همین دلیل، سوگ مهاجرت می‌تواند با مسئله هویت گره بخورد.


زبان مادری؛ یکی از فقدان‌های پنهان مهاجرت

زبان فقط وسیله ارتباط نیست.

بخشی از خاطره، رابطه و هویت ما در زبان شکل گرفته است.

ممکن است زبان جدید را بسیار خوب یاد بگیریم، اما بعضی احساسات همچنان فقط در زبان مادری «درست» به نظر برسند.

یک شوخی.

یک اصطلاح.

یک لحن محبت‌آمیز.

یک کلمه که ترجمه دقیق ندارد.

یا حتی شیوه‌ای که مادرمان اسممان را صدا می‌کرد.

زبان مادری می‌تواند حامل بخش‌هایی از تاریخ روانی ما باشد.

به همین دلیل، زندگی در زبان دیگری گاهی تجربه‌ای دوگانه ایجاد می‌کند:

از یک طرف، زبان جدید امکان ارتباط و تعلق را فراهم می‌کند.

از طرف دیگر، ممکن است فرد احساس کند بخشی از خودِ قبلی‌اش را فقط در زبان مادری می‌تواند پیدا کند.

اختر نیز در بررسی فرایند مهاجرت، به مسئله تغییرات زبانی و ارتباط آن با هویت و تجربه روانی مهاجر توجه کرده است.


چرا بعضی روزها فکر می‌کنیم «من باید خوشحال باشم»؟

یکی از دشوارترین بخش‌های سوگ مهاجرت این است که گاهی خودمان به خودمان اجازه غمگین بودن نمی‌دهیم.

ممکن است بگوییم:

«خودم انتخاب کردم.»

«برای این زندگی خیلی تلاش کردم.»

«آدم‌های زیادی آرزوی چنین فرصتی را دارند.»

«نباید غر بزنم.»

همه این جمله‌ها ممکن است درست باشند.

اما یک واقعیت دیگر هم می‌تواند هم‌زمان درست باشد:

ممکن است از انتخابمان راضی باشیم و در عین حال برای چیزهایی که از دست داده‌ایم غمگین باشیم.

این دو احساس یکدیگر را باطل نمی‌کنند.

می‌توانیم برای آینده هیجان داشته باشیم و برای گذشته دلتنگ باشیم.

می‌توانیم از کشور جدیدمان راضی باشیم و هنوز برای کشور قبلی‌مان سوگوار باشیم.

می‌توانیم بدانیم مهاجرت انتخاب درستی برای ما بوده و باز هم بعضی روزها احساس فقدان کنیم.

سوگ الزاماً نشانه پشیمانی نیست.


سوگ مهاجرت با نوستالژی چه ارتباطی دارد؟

گاهی ذهن در مواجهه با فقدان، گذشته را دوباره می‌سازد.

یک آهنگ قدیمی.

یک عکس.

یک غذای آشنا.

بوی یک عطر.

یک کلمه به زبان مادری.

و ناگهان تمام گذشته در ذهنمان زنده می‌شود.

نوستالژی می‌تواند دردناک باشد، اما همیشه فقط یک تجربه منفی نیست.

گاهی کمک می‌کند ارتباطمان را با گذشته حفظ کنیم.

مشکل زمانی ایجاد می‌شود که گذشته به تنها جای امن روانی ما تبدیل شود.

وقتی هر چیزی در کشور جدید با گذشته مقایسه شود:

«اینجا هیچ‌چیز مثل آنجا نیست.»

«آدم‌ها اینجا مثل ما نیستند.»

«غذاها مزه ندارند.»

«دوستی‌ها واقعی نیستند.»

«زندگی قبلی بهتر بود.»

در چنین شرایطی، نوستالژی ممکن است به جای پلی میان گذشته و حال، تبدیل به دیواری میان آن‌ها شود.


سوگ سالم یعنی فراموش کردن گذشته؟

نه.

این یکی از برداشت‌های رایج از سوگ است که در نگاه‌های جدیدتر نیاز به بازنگری دارد.

در مقاله کلاسیک «سوگ و ملانکولیا»، فروید به تفاوت میان سوگ و ملانکولیا پرداخت و سوگ را در ارتباط با مواجهه روانی با فقدان بررسی کرد. بعدها خوانش‌های روان‌کاوانه از نظریه سوگ فروید نشان دادند که رابطه ما با فرد یا چیزی که از دست داده‌ایم الزاماً با «قطع کامل» پایان نمی‌یابد.

یعنی سوگ الزاماً به معنای پاک کردن گذشته نیست.

گاهی بخشی از آنچه از دست داده‌ایم، درون ما باقی می‌ماند.

یک رابطه.

یک زبان.

یک ارزش.

یک شیوه زندگی.

یک خاطره.

و شاید مسئله این نباشد که آن را حذف کنیم، بلکه این باشد که جای تازه‌ای برای آن در زندگی فعلی پیدا کنیم.


آیا می‌شود هم‌زمان به گذشته و آینده تعلق داشت؟

شاید یکی از چالش‌های مهم مهاجرت همین باشد.

در ابتدای مهاجرت ممکن است فرد بین دو جهان احساس معلق بودن کند.

دیگر کاملاً متعلق به گذشته نیست.

اما هنوز در زمان حال هم احساس خانه بودن ندارد.

به مرور، ممکن است چیزی سوم شکل بگیرد.

نه بازگشت کامل به گذشته.

نه حذف کامل گذشته.

بلکه نوعی شیوه تازه برای کنار هم قرار دادن بخش‌های مختلف زندگی.

این همان جایی است که مفهوم هویت ترکیبی در کار اختر اهمیت پیدا می‌کند.

مهاجر می‌تواند عناصری از گذشته و حال را در یک هویت تازه کنار هم قرار دهد. اختر این تغییر را بخشی از فرایند روانی مهاجرت می‌داند.

شاید به همین دلیل است که گاهی «خانه» برای مهاجر دیگر فقط یک کشور نیست.

می‌تواند چند مکان باشد.

چند زبان.

چند رابطه.

چند خاطره.

و حتی چند نسخه از خود.


با سوگ مهاجرت چه کار کنیم؟

قرار نیست سوگ را با یک راهکار سریع از بین ببریم.

اما می‌توانیم به آن اجازه دهیم دیده و فهمیده شود.

نام فقدان‌ها را پیدا کنیم

به جای اینکه فقط بگوییم «دلم گرفته»، از خودمان بپرسیم:

دقیقاً دلم برای چه چیزی تنگ شده است؟

آدم؟

خانه؟

زبان؟

شغل؟

نقش اجتماعی؟

امنیت؟

یا نسخه‌ای از خودم؟

گاهی همین نام‌گذاری، تجربه مبهم را قابل فهم‌تر می‌کند.

برای چیزهایی که از دست رفته‌اند جا باز کنیم

لازم نیست برای ساختن زندگی جدید، گذشته را حذف کنیم.

می‌توانیم عکس‌ها را نگه داریم.

با خانواده به زبان مادری حرف بزنیم.

غذاهای آشنا درست کنیم.

موسیقی قدیمی گوش بدهیم.

دوستی‌های قدیمی را حفظ کنیم.

اما در کنار آن‌ها، تجربه‌های تازه‌ای هم بسازیم.

اجازه دهیم زندگی جدید واقعاً جدید باشد

زندگی جدید قرار نیست نسخه کپی‌شده زندگی قبلی باشد.

ممکن است رابطه‌های جدید متفاوت باشند.

دوستی‌ها متفاوت باشند.

تعریف موفقیت تغییر کند.

و حتی خودمان متفاوت شویم.


چه زمانی سوگ مهاجرت نیاز به کمک حرفه‌ای دارد؟

غم، دلتنگی و احساس فقدان می‌توانند بخشی از تجربه مهاجرت باشند.

اما اگر این احساس‌ها شدید و پایدار شوند یا با افسردگی، اضطراب شدید، اختلال خواب، انزوای اجتماعی یا اختلال جدی در زندگی روزمره همراه باشند، بهتر است از یک متخصص سلامت روان کمک بگیریم.

مرور نظام‌مند سال ۲۰۲۴ درباره سوگ مهاجرت نشان داد که مطالعات موجود ارتباطی میان سوگ مهاجرت و پریشانی روان‌شناختی پیدا کرده‌اند، هرچند نویسندگان بر محدود بودن تعداد مطالعات و نیاز به پژوهش‌های بیشتر تأکید کرده‌اند.

در چنین شرایطی، کمک حرفه‌ای می‌تواند فقط برای «از بین بردن دلتنگی» نباشد.

گاهی هدف این است که بفهمیم:

چه چیزی را از دست داده‌ایم؟

این فقدان چه معنایی برای هویت ما دارد؟

و چطور می‌توانیم بدون انکار گذشته، زندگی امروزمان را بسازیم؟


شاید قرار نیست از گذشته عبور کنیم

شاید یکی از زیباترین تغییرها در نگاه به مهاجرت این باشد که دیگر لازم نیست تصور کنیم یک روز کاملاً از گذشته عبور خواهیم کرد.

شاید گذشته قرار نیست پشت سر ما بماند.

بخشی از آن با ما می‌آید.

در زبانمان.

در خاطراتمان.

در رابطه‌هایمان.

در غذاهایی که درست می‌کنیم.

در موسیقی‌هایی که گوش می‌دهیم.

در شیوه‌ای که فرزندمان را بزرگ می‌کنیم.

و حتی در اینکه چگونه به دنیا نگاه می‌کنیم.

مهاجرت ممکن است چیزی را از ما بگیرد.

اما همیشه فقط درباره از دست دادن نیست.

در طول زمان، ممکن است چیزهایی به آنچه بوده‌ایم اضافه شوند.

و شاید در نهایت، مسئله این نباشد که:

«چطور گذشته را فراموش کنم؟»

بلکه:

«چطور گذشته‌ام را با خودم حمل کنم، بدون اینکه زندگی امروز را از دست بدهم؟»


سخن پایانی LongerLife

سوگ مهاجرت همیشه با گریه و دلتنگی آشکار همراه نیست.

گاهی خودش را در خستگی نشان می‌دهد.

در مقایسه مداوم.

در نوستالژی.

در احساس غریبه بودن.

در عصبانیت.

در بی‌حوصلگی.

یا در این حس مبهم که:

«یک چیزی اینجا کم است، اما نمی‌دانم چیست.»

شاید آن «چیز» بخشی از زندگی قبلی باشد.

شاید آدمی باشد.

شاید یک زبان.

شاید یک نقش.

و شاید بخشی از خودمان.

شناختن این فقدان به معنای گیر کردن در گذشته نیست.

گاهی برعکس، دیدن چیزی که از دست داده‌ایم، اولین قدم برای ساختن جای آن در زندگی جدید است.

مهاجرت شاید ما را بین دو جهان قرار دهد.

اما لازم نیست برای همیشه بین آن دو معلق بمانیم.

ممکن است با گذشت زمان، جهانی تازه بسازیم؛ جهانی که در آن گذشته حذف نشده، بلکه به بخشی از داستان زندگی امروزمان تبدیل شده است.


پرسش‌های متداول درباره سوگ مهاجرت

سوگ مهاجرت چیست؟

سوگ مهاجرت به تجربه فقدان‌هایی گفته می‌شود که در فرایند مهاجرت ایجاد می‌شوند؛ از دوری از خانواده و دوستان گرفته تا از دست دادن خانه، زبان، جایگاه اجتماعی، نقش‌ها، محیط آشنا و حتی تصویری که فرد از خودش داشته است.

آیا دلتنگی بعد از مهاجرت طبیعی است؟

دلتنگی و غم می‌توانند بخشی از سازگاری با مهاجرت باشند. با این حال، شدت و تداوم این احساس‌ها اهمیت دارد و اگر زندگی روزمره را مختل کنند، بهتر است از متخصص کمک گرفته شود.

سوگ مهاجرت چه تفاوتی با سوگ معمولی دارد؟

در سوگ مهاجرت، بسیاری از چیزهایی که برایشان سوگواری می‌کنیم کاملاً از بین نرفته‌اند. خانواده، دوستان، خانه یا فرهنگ قبلی هنوز وجود دارند، اما دسترسی و رابطه ما با آن‌ها تغییر کرده است. همین ویژگی می‌تواند تجربه سوگ را پیچیده‌تر کند.

سوگ مبهم در مهاجرت یعنی چه؟

سوگ مبهم به فقدانی اشاره دارد که مرز «داشتن» و «از دست دادن» در آن روشن نیست. در مهاجرت ممکن است فرد از خانواده یا خانه خود دور باشد، در حالی که آن‌ها همچنان وجود دارند و از نظر روانی حضور پررنگی دارند.

آیا برای مهاجرت موفق باید گذشته را فراموش کنیم؟

خیر. سازگاری لزوماً به معنای حذف گذشته نیست. فرد می‌تواند بخشی از هویت، زبان، خاطرات و روابط گذشته خود را حفظ کند و هم‌زمان هویت و زندگی جدیدی بسازد.


مطالب مرتبط

مهاجرت و سلامت روان؛ وقتی مهاجرت فقط تغییر کشور نیست

چرا بعد از مهاجرت احساس تنهایی می‌کنیم؟

روابط بعد از مهاجرت؛ چرا رابطه‌هایمان تغییر می‌کنند؟


منابع

Akhtar, S. (1995). A Third Individuation: Immigration, Identity, and the Psychoanalytic Process. Journal of the American Psychoanalytic Association, 43(4), 1051–1084.

Renner, A., Schmidt, V., & Kersting, A. (2024). Migratory grief: a systematic review. Frontiers in Psychiatry, 15.

Boss, P. (1999). Ambiguous Loss: Learning to Live with Unresolved Grief. Harvard University Press.

Boss, P. (2009/2010). The Trauma and Complicated Grief of Ambiguous Loss. Pastoral Psychology, 59, 137–145.

Clewell, T. (2004). Mourning beyond melancholia: Freud's psychoanalysis of loss. Journal of the American Psychoanalytic Association.