هویت بعد از مهاجرت؛ چرا گاهی احساس میکنیم دیگر خودمان نیستیم؟
وقتی بین گذشته و زندگی جدید قرار میگیریم، چه اتفاقی برای احساس هویت و تعلق ما میافتد؟
مهاجرت فقط تغییر محل زندگی نیست.
گاهی بعد از مهاجرت، سؤال دیگری آرامآرام خودش را نشان میدهد:
«من اینجا چه کسی هستم؟»
قبل از مهاجرت شاید جواب این سؤال خیلی ساده به نظر میرسید.
میدانستیم کجا بزرگ شدهایم.
زبانمان چه زبانی است.
خانوادهمان چه کسانی هستند.
چه شغلی داریم.
در جمع دوستان چه نقشی داریم.
دیگران ما را چگونه میبینند.
اما وقتی وارد جامعهای جدید میشویم، بسیاری از این نشانههای آشنا تغییر میکنند.
ممکن است زبانمان دیگر زبان غالب محیط نباشد.
مدرک و تجربه کاریمان به اندازه قبل شناخته نشود.
شوخیها و قواعد اجتماعی برایمان ناآشنا باشند.
دیگران ممکن است ما را با ملیت، لهجه یا مهاجر بودنمان تعریف کنند.
و حتی خودمان هم گاهی ندانیم کدام بخش از گذشتهمان را میخواهیم حفظ کنیم و کدام بخش را میخواهیم تغییر دهیم.
به همین دلیل، مهاجرت میتواند فقط یک مسئله جغرافیایی نباشد؛ بلکه به مسئلهای درباره هویت، تعلق و تصویر ما از خودمان تبدیل شود.
سلمان اختر، روانکاو و نویسندهای که بخش مهمی از آثارش را به تجربه مهاجرت اختصاص داده، مهاجرت را فرایندی پیچیده میداند که میتواند تغییرات ماندگاری در هویت ایجاد کند. او این فرایند را حاصل درهمآمیختگی شوک فرهنگی، سوگِ فقدانهای مهاجرت و تغییرات تدریجی روانی میداند که میتوانند به شکلگیری نوعی هویت ترکیبی منجر شوند.
https://longerlifeapp.com/blog/post/1/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA
هویت چیست و چرا بعد از مهاجرت مهمتر میشود؟
هویت فقط پاسخ به سؤال «من کی هستم؟» نیست.
هویت مجموعهای از پاسخهایی است که به ما کمک میکنند خودمان را در جهان بشناسیم.
من فرزند چه خانوادهای هستم؟
به چه زبانی حرف میزنم؟
چه ارزشهایی برایم مهماند؟
در چه جامعهای زندگی میکنم؟
چه شغلی دارم؟
چه رابطههایی دارم؟
دیگران مرا چگونه میبینند؟
و شاید مهمتر از همه:
«من به کجا تعلق دارم؟»
تا زمانی که در محیط آشنای خودمان زندگی میکنیم، بسیاری از این سؤالها به شکل ناخودآگاه پاسخ داده میشوند.
لازم نیست هر روز فکر کنیم که زبانمان چیست.
لازم نیست توضیح بدهیم چرا یک غذای خاص برایمان مهم است.
لازم نیست درباره لهجه یا ملیتمان توضیح بدهیم.
اما مهاجرت بسیاری از این چیزهای بدیهی را دوباره قابل مشاهده میکند.
ناگهان چیزی که قبلاً «طبیعی» بود، تبدیل به چیزی میشود که باید دربارهاش فکر کنیم.
وقتی دیگران ما را متفاوت میبینند
یکی از تغییرات مهم بعد از مهاجرت این است که ممکن است تصویر ما از خودمان با تصویری که دیگران از ما دارند، متفاوت شود.
ممکن است در کشور خودمان یک پزشک، مهندس، استاد، مدیر، هنرمند یا فردی با جایگاه اجتماعی مشخص بوده باشیم.
اما در کشور جدید، ممکن است دیگران ابتدا ما را با چیز دیگری بشناسند:
یک مهاجر.
یا:
یک ایرانی.
یا:
کسی که هنوز زبان را کامل بلد نیست.
این تغییر میتواند دردناک باشد.
چون ما فقط یک برچسب نیستیم.
سالها طول کشیده تا تصویری از خودمان بسازیم؛ اما ناگهان بخشی از آن تصویر در محیط جدید دیده نمیشود.
این مسئله فقط درباره شغل نیست.
گاهی درباره شخصیت، سبک زندگی، جنسیت، طبقه اجتماعی، زبان، فرهنگ و حتی شیوه ارتباط برقرار کردن با دیگران است.
به همین دلیل، احساس «غریبه بودن» ممکن است چیزی فراتر از دلتنگی برای کشور قبلی باشد.
ممکن است به این معنا باشد که:
«من نمیدانم در نگاه دیگران چه کسی هستم.»
«من اینجا همان آدم قبلی نیستم»
گاهی مهاجران تجربهای شبیه این را توصیف میکنند:
«در ایران یک آدم بودم، اینجا انگار کس دیگری شدهام.»
این جمله الزاماً به معنای تغییر کامل شخصیت نیست.
گاهی آنچه تغییر کرده، زمینهای است که شخصیت در آن شناخته میشد.
مثلاً فردی که در محیط قبلی بسیار اجتماعی بوده، ممکن است در محیط جدید کمحرفتر شود.
کسی که همیشه اعتمادبهنفس بالایی داشته، ممکن است به دلیل زبان یا ناآشنایی با محیط، احساس ناتوانی کند.
کسی که همیشه مستقل بوده، ممکن است در ماههای اول به دیگران وابسته شود.
این تجربه میتواند گیجکننده باشد.
فرد با خودش فکر میکند:
«پس من واقعاً کدامم؟ آن آدم قبلی یا این آدم جدید؟»
اما شاید پاسخ این باشد:
هر دو.
سلمان اختر و «فردیتیابی سوم»
یکی از مفاهیم مهم سلمان اختر برای فهم تجربه مهاجرت، ایده «فردیتیابی سوم» یا A Third Individuation است.
اختر مهاجرت را صرفاً انتقال از یک کشور به کشور دیگر نمیبیند.
او آن را فرایندی میداند که میتواند ساختار روانی و هویت فرد را تحت تأثیر قرار دهد.
در مقاله مهم او با عنوان A Third Individuation: Immigration, Identity, and the Psychoanalytic Process، مهاجرت با موضوعاتی مانند سوگ، شوک فرهنگی، تغییر زبان، رابطه با دیگران، زمانمندی، فضای روانی و تعلق اجتماعی پیوند داده میشود. او معتقد است این تغییرات میتوانند در نهایت به نوعی هویت ترکیبی منجر شوند.
چرا «سوم»؟
اختر این مفهوم را در امتداد فرایندهای قبلی فردیتیابی در رشد روانی قرار میدهد؛ اما در مهاجرت، فرد دوباره مجبور میشود رابطه خود را با خود، دیگری و جهان اجتماعی بازتنظیم کند.
به زبان سادهتر:
مهاجرت میتواند ما را مجبور کند دوباره خودمان را تعریف کنیم.
نه از صفر.
بلکه با استفاده از چیزهایی که قبلاً بودهایم و چیزهایی که در محیط جدید تجربه میکنیم.
آیا باید بین «خودِ قبلی» و «خودِ جدید» یکی را انتخاب کنیم؟
نه.
یکی از تصورهای رایج درباره سازگاری این است که فرد باید گذشته را پشت سر بگذارد تا بتواند در کشور جدید جا بیفتد.
اما هویت الزاماً اینگونه کار نمیکند.
ممکن است همچنان فارسی صحبت کنیم.
غذاهای ایرانی درست کنیم.
موسیقی ایرانی گوش بدهیم.
با خانوادهمان ارتباط نزدیک داشته باشیم.
و در عین حال، بخشهایی از فرهنگ جدید را هم وارد زندگی خود کنیم.
ممکن است ارزشهایی که قبلاً بدیهی میدانستیم تغییر کنند.
ممکن است درباره رابطه، خانواده، کار، استقلال یا فرزندپروری نگاه تازهای پیدا کنیم.
این تغییر لزوماً به معنای «از دست دادن هویت» نیست.
گاهی یعنی:
هویت ما در حال گسترش است.
هویت فرهنگی؛ «من کجایی هستم؟»
استوارت هال، نظریهپرداز مهم مطالعات فرهنگی، نگاه متفاوتی به هویت ارائه میکند.
در مقاله مشهور خود درباره هویت فرهنگی و دیاسپورا، هویت را چیزی ثابت و از پیش تعیینشده نمیبیند؛ بلکه آن را فرایندی در حال شکلگیری و مرتبط با تاریخ، فرهنگ، تفاوت و تجربههای فردی میداند. پژوهشها و نوشتههای بعدی درباره کار هال نیز بر تأکید او بر هویت بهمثابه «شدن» در کنار «بودن» و بر تکثر و تغییرپذیری هویت تأکید کردهاند.
این نگاه برای تجربه مهاجرت اهمیت زیادی دارد.
چون شاید لازم نباشد از خودمان بپرسیم:
«من واقعاً ایرانی هستم یا کانادایی؟»
یا:
«بالاخره به کدام فرهنگ تعلق دارم؟»
شاید بتوان پرسش را تغییر داد:
«من چگونه از هر دو تجربه برای ساختن خودم استفاده میکنم؟»
زندگی بین دو فرهنگ
زندگی بین دو فرهنگ گاهی بسیار زیباست.
فرد میتواند از دو جهان چیزهایی یاد بگیرد.
اما گاهی هم خستهکننده است.
چون ممکن است در هیچکدام احساس تعلق کامل نکند.
در کشور مبدأ، دیگر کاملاً همان آدم سابق نیست.
در کشور مقصد، هنوز کاملاً «خودی» محسوب نمیشود.
گاهی حتی هنگام بازگشت به کشور خودمان هم متوجه میشویم که چیزی تغییر کرده است.
آدمها میگویند:
«خیلی عوض شدی.»
و خودمان شاید در ذهنمان بگوییم:
«شاید شما هم عوض شدهاید.»
این همان تجربهای است که گاهی «بینجهانی بودن» یا زندگی در فضای بین دو فرهنگ نامیده میشود.
فرد نه کاملاً بیرون از گذشته است و نه کاملاً درون آن.
و نه هنوز کاملاً در جهان جدید جا افتاده است.
چرا زبان میتواند بخشی از هویت باشد؟
زبان فقط ابزاری برای انتقال اطلاعات نیست.
ما بخش بزرگی از تجربههای عاطفی و رابطهای خود را در زبان زندگی کردهایم.
اولین بار که کسی ما را صدا زده.
اولین دعوای خانوادگی.
شوخیهای دوستانه.
عاشق شدن.
عصبانی شدن.
نوازش شدن.
حتی بسیاری از خاطرات کودکی.
همه در یک زبان اتفاق افتادهاند.
به همین دلیل، زندگی در زبان جدید ممکن است گاهی احساس عجیبی ایجاد کند.
ممکن است بتوانیم به زبان دوم درباره کار و مسائل روزمره بسیار خوب صحبت کنیم، اما وقتی میخواهیم درباره احساسات عمیق حرف بزنیم، ناگهان کلمات کافی به نظر نرسند.
این تجربه فقط مسئله مهارت زبانی نیست.
زبان بخشی از تاریخ روانی ماست.
اختر نیز در تحلیل خود از مهاجرت، تغییرات زبانی را در کنار تغییرات هویتی و روانی مورد توجه قرار میدهد.
وقتی «خانه» دیگر فقط یک مکان نیست
قبل از مهاجرت، شاید خانه را یک مکان مشخص بدانیم.
یک شهر.
یک محله.
یک خانه.
اما بعد از مهاجرت، مفهوم خانه میتواند پیچیدهتر شود.
ممکن است وقتی به کشور قبلی برمیگردیم، احساس کنیم آنجا دیگر کاملاً خانه نیست.
و وقتی به کشور جدید برمیگردیم، هنوز چیزی درونمان بگوید:
«من هنوز اینجا کاملاً خانه نیستم.»
در نتیجه، خانه ممکن است به چیزی تبدیل شود که فقط جغرافیایی نیست.
گاهی خانه در یک زبان است.
گاهی در یک رابطه.
گاهی در یک غذای آشنا.
گاهی در صدای یک نفر.
و گاهی در ترکیبی از همه اینها.
احساس تعلق و سلامت روان
مسئله هویت فقط یک موضوع نظری یا فلسفی نیست.
احساس تعلق با سلامت روان نیز ارتباط دارد.
پژوهشهای مربوط به مهاجران نشان دادهاند که عواملی مانند حمایت اجتماعی، وضعیت اقتصادی و شغلی، تسلط به زبان و احساس تعلق به جامعه میتوانند با وضعیت سلامت روان مهاجران ارتباط داشته باشند.
به همین دلیل، سؤال «من اینجا به چه کسی و به کجا تعلق دارم؟» میتواند پیامدهای واقعی برای زندگی روزمره داشته باشد.
وقتی احساس کنیم هیچ جا متعلق نیستیم، ممکن است منزویتر شویم.
وقتی احساس کنیم باید بخشی از خودمان را برای پذیرفته شدن پنهان کنیم، ممکن است رابطهمان با خودمان دشوارتر شود.
و وقتی احساس کنیم میتوانیم بدون حذف گذشته، بخشی از جامعه جدید باشیم، احتمالاً فضای بیشتری برای ساختن زندگی تازه پیدا میکنیم.
آیا «ادغام» یعنی از دست دادن فرهنگ قبلی؟
نه لزوماً.
یکی از اشتباهات رایج این است که سازگاری را با شبیه شدن کامل به فرهنگ مقصد یکی بدانیم.
اما سازگاری میتواند شکلهای مختلفی داشته باشد.
فرد میتواند بخشی از فرهنگ جدید را بپذیرد و در عین حال بخشهایی از فرهنگ قبلی خود را حفظ کند.
یک مرور نظاممند درباره راهبردهای سازگاری فرهنگی و سلامت روان مهاجران نشان داده است که نحوه ارتباط افراد با فرهنگ مبدأ و مقصد با موضوعاتی مانند ادغام، تعلق و سلامت روان ارتباط دارد، هرچند یافتهها در گروههای مختلف یکسان نیستند.
بنابراین شاید هدف این نباشد که بگوییم:
«کدام فرهنگ را انتخاب کنم؟»
بلکه:
«چطور میتوانم از هر دو جهان، شیوه زندگی خودم را بسازم؟»
وقتی دیگران از ما میخواهند یکی را انتخاب کنیم
گاهی فشار فقط از درون نمیآید.
ممکن است خانواده انتظار داشته باشد همان آدم قبلی باقی بمانیم.
جامعه جدید هم از ما بخواهد سریعتر شبیه خودش شویم.
در چنین شرایطی فرد بین دو انتظار قرار میگیرد.
اگر تغییر کنیم، ممکن است خانواده بگوید:
«دیگر مثل قبل نیستی.»
اگر تغییر نکنیم، ممکن است خودمان احساس کنیم:
«اینجا جا نمیافتم.»
این وضعیت میتواند به کشمکشی دائمی تبدیل شود.
اما هویت الزاماً نیازمند انتخاب یکی از این دو نیست.
ممکن است بتوانیم تغییر کنیم و همچنان بخشی از گذشته را نگه داریم.
ممکن است بتوانیم به جامعه جدید تعلق داشته باشیم بدون اینکه مجبور شویم گذشته خود را انکار کنیم.
آیا احساس «دیگر خودم نیستم» طبیعی است؟
این احساس میتواند در دورههای مختلف مهاجرت ظاهر شود.
بهخصوص زمانی که فرد هنوز شبکه اجتماعی، شغل، زبان و جایگاه تازه خود را پیدا نکرده است.
اما مهم است که این احساس را جدی بگیریم.
نه برای اینکه فوراً آن را یک اختلال بدانیم.
بلکه برای اینکه از خودمان بپرسیم:
چه چیزی در تصویر من از خودم تغییر کرده است؟
شاید شغل.
شاید رابطه.
شاید استقلال.
شاید زبان.
شاید رابطه با خانواده.
یا شاید نگاه خودمان به زندگی.
گاهی پاسخ به این سؤال، مسیر سازگاری را روشنتر میکند.
چگونه هویت تازهای بسازیم؟
هویت جدید معمولاً یکباره ساخته نمیشود.
به مرور و از طریق تجربههای روزمره شکل میگیرد.
گذشته خود را حذف نکنیم
قرار نیست برای جا افتادن در کشور جدید، تمام نشانههای گذشته را کنار بگذاریم.
زبان، خاطرات، خانواده و فرهنگ بخشی از تاریخ ما هستند.
اجازه دهیم چیزهای تازه وارد زندگیمان شوند
همانطور که لازم نیست گذشته را حذف کنیم، لازم نیست در آن متوقف بمانیم.
دوستیهای جدید، زبان جدید، تجربههای تازه و ارزشهای جدید میتوانند بخشی از هویت امروز ما شوند.
برای خودمان تعریف تازهای از موفقیت پیدا کنیم
ممکن است موفقیت در کشور جدید همان چیزی نباشد که در گذشته تصور میکردیم.
شاید امنیت مهمتر شود.
شاید تعلق.
شاید وقت با خانواده.
شاید کاری که معنا دارد، حتی اگر جایگاه اجتماعی قبلی را نداشته باشد.
اجازه دهیم هویت ما پیچیده باشد
لازم نیست همیشه بتوانیم خودمان را در یک جمله تعریف کنیم.
میتوانیم هم ایرانی باشیم و هم چیزهایی از فرهنگ دیگری در خود داشته باشیم.
میتوانیم دلتنگ گذشته باشیم و از زندگی جدیدمان راضی باشیم.
میتوانیم تغییر کنیم و هنوز خودمان باشیم.
شاید مسئله پیدا کردن «خود واقعی» نیست
گاهی در مواجهه با مهاجرت میپرسیم:
«خود واقعی من کدام است؟»
خودِ قبل از مهاجرت؟
یا خودِ بعد از مهاجرت؟
اما شاید این سؤال از ابتدا ما را وارد یک دوگانه اشتباه کند.
هویت همیشه یک شیء ثابت نیست که یک بار آن را پیدا کنیم و برای همیشه نگه داریم.
همانطور که نگاه استوارت هال بر تغییر، تفاوت و «شدن» تأکید میکند، تجربه مهاجرت نیز میتواند نشان دهد که هویت در رابطه با تاریخ، فرهنگ، مکان و دیگران شکل میگیرد و تغییر میکند.
از نگاه روانکاوانه اختر نیز مهاجرت میتواند فرایندی باشد که در آن فرد بخشهایی از خود را دوباره سازمان میدهد و در نهایت به شکلی ترکیبی از هویت میرسد.
پس شاید سؤال بهتر این باشد:
«من در حال تبدیل شدن به چه کسی هستم؟»
سخن پایانی LongerLife
مهاجرت ممکن است ما را با بخشی از خودمان روبهرو کند که پیش از آن فرصت دیدنش را نداشتیم.
ممکن است بفهمیم چه چیزهایی واقعاً برایمان مهم بودهاند.
چه چیزهایی را فقط به دلیل عادت انجام میدادیم.
چه ارزشهایی را میخواهیم حفظ کنیم.
و چه چیزهایی را دیگر نمیخواهیم با خودمان حمل کنیم.
شاید مهاجرت در ابتدا این احساس را ایجاد کند که بخشی از هویت خود را از دست دادهایم.
اما در طول زمان ممکن است متوجه شویم که هویت همیشه چیزی نیست که باید آن را حفظ کنیم.
گاهی چیزی است که باید دوباره بسازیم.
نه با حذف گذشته.
نه با انکار حال.
بلکه با کنار هم گذاشتن بخشهایی از هر دو.
شاید در نهایت لازم نباشد انتخاب کنیم:
«من متعلق به کجا هستم؟»
شاید بتوانیم سؤال دیگری بپرسیم:
«چه چیزهایی از جاهایی که زیستهام، مرا ساختهاند؟»
و شاید پاسخ این سؤال، تصویری واقعیتر از «من» به ما بدهد.
پرسشهای متداول درباره هویت بعد از مهاجرت
چرا بعد از مهاجرت احساس میکنم دیگر خودم نیستم؟
تغییر محیط، زبان، شغل، روابط و جایگاه اجتماعی میتواند تصویری را که از خودمان داریم تحت تأثیر قرار دهد. این تجربه لزوماً به معنای از دست دادن هویت نیست و میتواند بخشی از فرایند سازگاری و بازتعریف خود باشد.
آیا مهاجرت باعث بحران هویت میشود؟
مهاجرت میتواند زمینهای برای پرسشهای جدی درباره هویت و تعلق ایجاد کند، اما تجربه افراد متفاوت است. برخی افراد این تغییر را به شکل بحران تجربه میکنند و برخی دیگر به هویتی چندلایه و گستردهتر دست پیدا میکنند.
هویت دوفرهنگی چیست؟
هویت دوفرهنگی یا چندفرهنگی به وضعیتی اشاره دارد که فرد عناصر مهمی از بیش از یک فرهنگ را در زندگی و تصویر خود از خویشتن تجربه میکند. این هویت لزوماً به معنای انتخاب یکی از فرهنگها و کنار گذاشتن دیگری نیست.
چرا بعد از مهاجرت دلم برای «خود قبلیام» تنگ میشود؟
گاهی چیزی که برای آن دلتنگیم فقط کشور یا آدمهای گذشته نیستند؛ بلکه نقش، جایگاه اجتماعی، روابط و احساس آشناییای هستند که در آن زندگی داشتیم.
آیا برای سازگاری با کشور جدید باید فرهنگ قبلی خود را کنار بگذارم؟
خیر. سازگاری الزاماً به معنای حذف فرهنگ قبلی نیست. بسیاری از افراد بخشی از فرهنگ مبدأ را حفظ میکنند و همزمان عناصر فرهنگ جدید را وارد زندگی خود میکنند.
مطالب مرتبط
مهاجرت و سلامت روان؛ وقتی مهاجرت فقط تغییر کشور نیست
چرا بعد از مهاجرت احساس تنهایی میکنیم؟
روابط بعد از مهاجرت؛ چرا رابطههایمان تغییر میکنند؟
سوگ مهاجرت؛ وقتی برای چیزی دلتنگیم که دیگر مثل قبل وجود ندارد
منابع
Akhtar, S. (1995). A Third Individuation: Immigration, Identity, and the Psychoanalytic Process. Journal of the American Psychoanalytic Association, 43(4), 1051–1084.
Akhtar, S. (1999). Immigration and Identity: Turmoil, Treatment, and Transformation. Jason Aronson.
Hall, S. (1990). Cultural Identity and Diaspora. In J. Rutherford (Ed.), Identity: Community, Culture, Difference, pp. 222–237. Lawrence & Wishart.
Boss, P. (1999). Ambiguous Loss: Learning to Live with Unresolved Grief. Harvard University Press.
Ainslie, R. C., Narra, P. T., Harlem, A., Barbanel, L., & Ruth, R. (2013). Contemporary psychoanalytic views on the experience of immigration. Psychoanalytic Psychology.
Systematic review: Acculturation strategies and their impact on the mental health of migrant populations.
